|
پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:, :: 21:4 :: نويسنده : mojtaba
از تو که صحبت به میان می آید آسیب پذیر می شوم این انصاف نیست که تا بودی ترس نرسیدن به تو شکنجه ام می داد
حال که نیستی جای خالیت …
ای کاش می دانستی جای خالی رویایت را با هیچ رویایی نتوانستم بپوشانم
این دیگر چیست؟ مگر تو چه بوده ای ؟ فقط دلم می داند… و نمی خواهد که نداند…
کاش می توانستم فرمول فراموشیت را کشف کنم توجیهی بیاورم دلم را غافل کنم دلی را که آرزوی روز و شبش خوشبخت کردنت بود و غافل از اینکه ممکن است به تو نرسد
و هیچ وقت باور نکرد رفتنت را هنوز هم برایت آرزوی خوشبختی دارد
و امیدوار است…
امیدوار به اینکه تویی دیگر تکرار شود تویی دیگر ولی با اندکی تفاوت… به قدری که بدانم رسیدن به او محال نخواهد بود بماند …
اکنون… کسی می داند که… از کجا باید شروع کنم، چگونه بیابمش؟
درست است نمی دانید … ولی می دانید روزگار دلم را پس… دیگر نگویید… همینقدر کافیست…
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |